مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
154
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بزنجير اندرى ؟ من گفتم : اى خليفه ، بدان كه من شيخ خاموش هستم و خردمندى و كم سخنيم شهرهء روزگار است . شغل من دلاكيست . ديروز هنگام بامداد ديدم كه اين ده تن بزورق اندر شدند . مرا گمان اين بود كه مهمانى هميروند . با ايشان بزورق نشستم . ساعتى شد . ديدم ايشان گناه كارانند . چون خادم ، زنجير بگردنشان نهاد ، به گردن من نيز زنجير نهاد . من از جوانمردى هيچ نگفتم تا اينكه مرا با ايشان پيش خليفه آوردند و خليفه بكشتن ده تن فرمان داد . من در معرض شمشير بودم و خويشتن را بخليفه نشناساندم . اى خليفه ، اين جوان مردى بزرگ نبود كه من سخن نگفتم و خود را بكشتنيها انباز كردم ؟ و پيوسته كار من اينگونه جوانمرديها و نيكوئيهاست . خليفه چون سخنان من بشنيد ، دانست كه مردى هستم با مروّت و كم سخن و هرگز سخنى دراز نكنم ، چنان كه اين جوان گمان مىكند . و حال آنكه من او را از ورطهء خلاص كردهام . آنگاه خليفه پرسيد كه : برادران تو نيز چون تو حكيم و دانشمند و كم سخن هستند ؟ گفتم : معاذ اللّه ، هرگز چون من نيستند . اى خليفه ، تو مرا بدنام كردى كه با ايشان شمردى . هريك از ايشان را از بىمروّتى و پرگوئى ، آفتى رسيده . يكى اعرج است و يكى اعوج و سيمين افلج و چهارمين اعمى است و يكى را گوش و بينى و يكى را هر دو لب بريدهاند . و اى خليفه ، گمان مكن كه من سخن دراز ميكنم . ولى قصد من اينست كه ترا آگاه سازم از اينكه من با مروّتتر و جوانمردتر از برادران خويشتنم و برخى از ايشان حكايتى دارند كه آن حكايت سبب گرفتارى او گشته . اگر بخواهى ، باز گويم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .